تبليغاتX

یادت نره دوست دارم


.. نازنین عاشق

نازنین عاشق

 

هرگز زود قضاوت نکن

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در
 
 حالی
 
 که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به
 
 حرکت
 
 کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره
 
نشسته بود پر
 
 از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی
 
که هوای
 
 در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن
 
 درخت‌ها
 
حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین
 
 کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر
 
 را
 
می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله
 
رفتار
 
می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه،
 
 حیوانات و
 
ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد
 
 زد: پدر
 
نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.


زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما
 
برای
 
مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز
 
 پسر
 
من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت6:3توسط نازنین | |

 

یادت نره دوست دارم

 

 کلی دلم تنگ برات

   دارو ندارمو بگیر

                       مال خودت

                               مال چشات...

خورشیدو بردارو بیار

آفتابی شو به خاطرو

قرارمون یادت نره ....

دوست دارم یادت نره

 

می پرستمت

نازنینـــــــــــــــــــم !

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام

پخته ای بودم که خام افتاده ام

گفته بودی تا که عاقلتر شوم

آه ، می خواهی مگر کافر شوم

من سری دارم که می خواهد کمند

حالتی دارم که محتاجم به بند

کاشکی در گردنم زنجیر بود

کاشکی دست تو دامنگیربود

عقل ما سرمایه دردسر است

من جهان را زیر وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پیدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد یاری با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنونی ام

خنده تو رنگی از دلخونیم

 

 

 

 

ای خدا امشب دلم خیلی پره

 می خوام باهات حرف بزنم .

حرفایی که حرف دله

می خوام بگم خسته شدم

خسته شدم از روزگار

 از این دیار

دیار پرشرم وحیا   دیار پررنگ و ریا

می خوام بگم که ای خدا

  دوست دارم بی انتها

می خوام که فریاد بزنم

از ته دل داد بزنم

  بگم چرا به من یه دل خسته دادی

 یه دل پر از غم و یک لب بسته دادی

به خدا خسته شدم

از درها از پنجره 

از همون شاپرکی که رو گلها می پره

 حتی از ستاره که اون بالا چشمک می زنه.

حتی از مرغابی ها

از گلها.پروانه ها

از خودم .همسایه ها

 از همه خسته شدم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت21:25توسط نازنین | |